نوشته شده در: توسط: مریم عابدینی در: مقالات

در یادداشت قبل درباره اینکه که چگونه طراحی شخصیت می‌تواند در موفقیت یا شکست یک انیمیشن تاثیر گذار باشد. در این شماره از تصویر فیزیکی (ظاهر) یک شخصیت به نقش مهمی که شخصیت به عنوان یک بازیگر بازی می‌کند، می‌پردازیم. این سوال‌ زیربنایی را از در مدت مطالعه این سری مقالات فراموش نکنید: این کار در تلاش بود چه کاری بکند و چقدر در انجام آن موفق شد؟

شخصیت انیمیشنی یا شخصیت واقعی

درست نیست که بگوییم که شخصیت‌های کارتونی در آثار انیمیشن مشابه‌ یک بازیگر در یک فیلم به سبک‌ لایو اکشن است (متاسفانه این یکی از دلایل شکست بعضی از آثار همین تلاش بازیگران لایو اکشن برای تقلید کردن از شخصیت کارتونی است.) از بسیاری جهات ، کار یک شخصیت انیمیشن بسیار دشوارتر از یک بازیگر زنده است. در نگاه اول‌، به نظر نمی‌رسد که این جمله منطقی باشد‌، اما موارد زیر را در نظر بگیرید:

یک شخصیت کارتونی به تعداد کمی از نقش‌ محدود است و باید آن‌ها را با اندک تغییراتی ایفا کند. به عنوان مثال: رابرت دنیرو می‌تواند در ژانرهای مختلف در نقش‌های کمدی و تراژدی بازی کند. بانی‌خرگوشه نمی‌تواند چنین کاری را انجام دهد. تغییرات بزرگ در شخصیت‌هایی که تثبیت شده اند، اساسا شخصیت را از بین می‌برد. به مثالی دیگر توجه کنید: تلاشی کمپانی سازنده کارتون آقای مگو برای اقتباس‌های گوناگون ( ماجراهای آقای مگو 1964تا1965) از یک ستاره با شخصیتی مکار و یک دنده در ذهن مخاطب ساخت. به همین دلیل تماشای وی در گونگادین و سیرانوبرگراک چندان موفق نبود.

شخصیت‌های کارتونی، خوب یا بد، زیرک یا ساده لوح، مدت زمان محدودی برای تاثیرگاری در یک قسمت کوتاه یا یک فیلم دارند. در واقع فرصت کوتاهی دارند تا به عنوان یک «ستاره» در یک اثر دیده شده و شکوفا شوند. این فرصت، حتی با داشتن شخصیت‌های تکراری، در یک فیلم معمولا هفت دقیقه و در یک سریال تلویزیونی 22 دقیقه است و شخصیت‌ها زمان زیادی برای نمایش تفاوت‌های ظریفی در شخصیت و بازی ندارند مگر آنکه اثر یک مجموعه دنباله دار مانند خانواده سمپسون‌ها یا مرد خانواده باشد. بیشتر انیمیشن‌های سریالی دهۀ گذشته بیش‌تر از سه فصل دوام نیاورده اند. بنابراین، یک شخصیت باید از همان ابتدا به یاد ماندنی باشد و گرنه ممکن است شکست خورده و فراموش شود.

اثر گذاری بر مخاطب

بنابراین می‌توان گفت که یک شخصیت انیمیشن باید یک بازیگر استثنایی باشد و احساساتی را ایجاد کند که با مخاطب ارتباط برقرار کند. حتی اگر نقش آن محدود باشد، باید اثری بر احساس مخاطب بگذارد. در ارزیابی یک شخصیت انیمیشنی به عنوان بازیگر، یک سوال اساسی باید مطرح شود و آن این است که نمایش شخصیت تا چه حد ثبات دارد؟ یک شخصیت می‌تواند از یک کارتون به کارتون دیگر فعال یا منفعل باشد (یا حتی در همان اثر) اما ثبات آن بسیار حیاتی است. اگر در یک اثر، فیلم انیمیشن یا کارتون کوتاه، شخصیت بی‌ثبات رفتار کند، تقریبا کار را از بین می‌برد.

به همین دلیل است که، در بیشتر موارد، داستان انیمیشن به شدت غیرقابل تصور و شده و از حیوانات سخنگو تا موضوع‌های علمی تخیلی را در بر گیرد. بدین ترتیب برای از بین بردن محدودیت‌هایی که یک شخصیت با آن مواجه است و همچنین برای اینکه او موقعیت‌های بیشتری برای بازی داشته باشد، می‌توان واقعیت‌های منطقی و محیطی را کاهش داد.

به عنوان مثال پپه راسو در مجموعه بانی‌خرگوشه را که توسط چاک جونز خلق شده است، را در نظر بگیرید. او شخصیتی بسیار با ثبات و در واقع یکنواخت است. او با همان اعتماد به نفس همیشگی‌ و خودشیفتگی وافرش، در مواجه با گالیک (راسویی که به آن علاقمند است) هر بار و در هر اثر کارتونی که ظاهر می‌شود، رفتاری با الگویی ثابت را تکرار می‌کند.

هنر خلق شخصیت چاک جونز

بسیاری از منتقدین جونز را برای خلق رونوشت‌های فراوانی از روی تنها یک نسخه اصلی تحسین می‌کنند (که البته بعضی از این آثار شایسته این تحسین نیستند.) این بازی‌های کوتاه موثر هستند زیرا به پپه شخصیتی کاملا مشخص و استوار است(با کمک صدای ستاره بزرگ مل بلانک ) لت تماشای این گونه آثار به این است که ببینید بازی او از شخصیتی که برایش از همان ابتدا طراحی شده است، دور نمی‌شود.

جونز نیازی نداشت خلاقیت زیادی برای این شخصیت به کار ببرد. چرا که پپه از ابتدا بسیار محبوب بود، اما هرگز مجبور به بازی در فیلم کوتاه دیگری نبود. در حالی که او انعاف بیشتری نسبت به خلق شخصیت‌هایی مانند بانی‌خرگوشه، پورگی و به خصوص دافی داک نشان داد، اما پپه در در تمام نقش‌آفرینی‌های خود، همان پپه سابق ماند.

اگر این ثبات شخصیت بیش از حد پیش برود، نتیجه معکوس می‌شود. این زیاده روی، میکی‌موس را تبدیل شخصیتی بسیار خوش اخلاق، نرم و بی‌آزار کرد که در طی چند سال از اولین حضورش، هیچ کار خاصی نمی‌توان با او انجام داد. البته همین جا باید بگویم که هر بار که میکی‌موس از خود خشونتی نشان می‌دهد، والدین از آن شکایت می‌کنند.

تاثیر منفی شخصیت‌ها بر کودکان

برخی از این موارد به خاطر نگرانی آن‌ها بابت تاثیر بدی است که ممکن است بر روی کودکان داشته باشد، اما نباید این دسته از مخاطبان هم که به دنبال یک میکی‌موس ثابت و بدون چالش و تغییر هستند را دست کم گرفت که البته امری مایوس کننده است.

در نتیجه میکی‌موس در بسیاری از آثارش تبدیل به یک نقش دوم بی روح شد. او در آن زمان بیش از حد خاص و مانند یک الگو بود و هر تغییری در آن برابر با تغییر در مقدسات به حساب می‌آمد. بنابراین استودیو مجبور به خلق شخصیت دیگری با خشم و عصبانیت دانالد داک شد، تا تنوع و انعطاف بیشتری برای بازیگری داشته باشد. گوفی را در نظر بگیرید: نقش‌های کوچک او در سری «چطور» و «گوفی فوتبالیست » را نمی‌توان با شخصیت میکی‌موس با آن شوخ طبعی فراوان و چوب‌دستی گوفی به تصویر کشید.

زورآزمایی با سیسیلی

یکی از اشتباهات بزرگ باب کلمپت در ساخت کارتون بانی‌خرگوشه این بود که در آن‌ها می‌شد بانی خرگوش همه کاره را شکست داد، آزار داد و یا احمق جلوه داد! وقتی گرملین یا سیسیل او را کتک می‌زدند، در عین حال که از نظر مخاطب اصل اثر بسیار عالی بود، اما حس می‌کرد که یک جای کار ایراد دارد. شخصیت بانی‌خرگوشه، طبق قوانین، نباید هرگز بازنده شود، کتک بخورد یا شکست بخورد. او هر شرایطی را تحت کنترل دارد. قرار دادن او در برابر شخصیت‌هایی که می‌توانستند او را شکست دهند، اشتبا بود و مخاطبین نیز انتظار و پذیرش چنین موضوعی را نداشتند.

شخصیت‌های منفی

نویسندگان فیلم‌نامه‌ها اغلب اصرار دارند که شخصیت منفی داستان دارای یک جنبه انسانی غیرمنتظره باشند و به عنوان مثال یکی از بهترین نمونه‌هایی که به این قانون پایبند است شخصیت دکتر دووم در کتب مصور است. او در داستانش ثابت کرد که یک شرور می‌تواند حاکم خیرخواه‌تری نسبت به دیگران باشد.

چهار شگفت‌انگیز در کنار او برای آزاد کردن زادگاهش لاتویا جنگیدند. با این حال به نظر می‌رسد این شخصیت‌های منفی تنها دو راه حل دارند: آن‌ها می‌توانند بسیار بد باشند (‌شخصیت‌های شروری مثل‌ اسکلت ‌) و یا بسیار ساده و احمق (شخصیت کامیک‌هایی مانند والی والروس ).

تعداد کمی از کارتون‌ها و انیمیشن‌ها سعی در تغییر این نقش‌ها دارند. تنها مورد استثنایی قابل توجه، اثر جونن واسکز ، زیم مهاجم (2011) بود. زیم و حریفش دیب هر دو ضد قهرمان‌هایی هستند که هر یک به نوبه خود هم شرور هستند هم طنزآمیز.

تعریف شخصیت

تغییر ویژگی‌های یک شخصیت دشوار است مگر اینکه او از ابتدا دارای نقشی جزئی یا تعریف نشده داشته باشد. دوباره به چاک جونز بر می‌گردیم. او توانست شخصیت دافی داک را دوباره تعریف کند چون در ابتدای نقش آفرینی خود چیزی بیش از یک مزاحم عصبانی نبود. جونز از او شخصیتی خودخواه و غیرقابل تحمل ساخت که البته باید گفت او در نهایت همان مزاحم عصبانی سابق است.

پورگی توانست نقش یک دوست خوب را به خود بگیرد زیرا او از همان ابتدا شخصیت مثبتی داشت. به این نکته مهم توجه کنید که وقتی جونز این کار را کرد، شخصیت‌های پورگی و دافی برای بقیه زندگی‌شان مشخص شد و از آن پس رویه ی منسجم و ثابت داشتند.

شنل قرمزی و گرگ معروف

شخصیت‌هایی که توسط تکس اوری خلق شده اند گاهی نادر و شگفت آور بودند. در استودیی که اوری در آن کار می‌کرد و شخصیت‌ها و ستاره‌هایش را می‌ساخت، یک اصل وجود داشت. او شخصیت‌هایش را رمزآلود ساخت. او با روی آوردن به سورئال، ساختن این گونه شخصیت‌ها را ادامه نداد و تا آنجا پیش رفت که از دادن نام به شخصیت‌های خود هم غافل شد. دروپی داگ تا چند کارتون بعد از شروع به کارش هم چنین نامی نداشت و از اسکروی سنجاب تنها یک توصیف وجود داشت (او فقط در چهار کارتون ظاهر شد). به همین دلیل است که از این دو شخصیت مشهور ساخته شده توسط او یه سادگی به «شنل قرمزی» و «گرگ» یاد می‌شود.

اوری ثابت کرد که یک اثر بدون داشتن یک شخصیت بزرگ و قابل توجه هم می‌تواند موفق شود به شرطی که در آن، شوخی‌ها و موقعیت‌های طنزآمیزی در داستان حول آن شخصیت وجود داشته باشد. بیشتر کارگردان‌ها از کمدی شناخت کمتری داشتند و به نظر می‌رسید شخصیت‌های معمولی را که بعدا به پای ثابت سینما و تلویزیون تبدیل می‌شدند را ترجیح می‌دادند و به محض موفقیت یک شخصیت، نمی‌توانستند از او دست بکشند.

همذات پنداری مخاطب با شخصیت

شاید مهم‌ترین راهی که یک شخصیت در یک اثر انیمیشن تبدیل به یک ستاره می‌شود این است که مخاطب با آن همزادپنداری کند و او را تحسین کند. چرا چنین است؟ از آنجا که این شخصیت می‌تواند به گونه‌ای رفتار کند که ما آرزویش را داریم، چیزهایی می‌گوید که ما هم می‌خواهیم بگوییم، ماجراجویی، خطر و فراز و نشیب‌هایی را پشت سر می‌گذارد که از زندگی او یک ستاره می‌سازد. به طور خلاصه، آن‌ها چنان زندگی رویایی دارند که ما خود را جای آن شخصیت تصور می‌کنیم.

به طور خلاصه: ثبات یک شخصیت بسیار مهم است، اگر چه بعضی از انعطاف‌ها و گریزها مجاز است. تعریف توانایی بازیگری بر طبق قوانینی خشک، چه بر روی صفحه (کتب مصور) و چه از طریق صوتی و تصویری کار بسیار نادرستی است. هر شخصیت (حتی شرور) باید حداقل یک وجهه منحصر به فرد یا مجموعه‌ای از رفتار داشته باشد که مخاطب آن را دوست داشتنی بداند و با آن شناخته شود. از آنجا که این شخصیت‌ها در موفقیت کل اثر بسیار مهم و حیاتی هستند، ما توجه خود را به چگونگی نقد آن‌ها معطوف می‌کنیم. در مقاله بعدی، قوانین و مبانی مورد بحث بالا را با مثال و مواردی از موفقیت و شکست انیمیشن و کارتون بررسی خواهیم کرد.

ترجمه از سایت awn.com نوشته مارتین گودمن

نظرات مخاطبین

0 نظر ثبت شده